قبل تر ها ، عید که میشد ، حتی اگر ساعت سه صبح هم سال تحویل می شد ، بیدار میشدیم ، با چشمان پف کرده و باز و بسته لباس های نو میپوشیدیم
هفت سین میچیدیم مینشستیم سرِ سفره؛یادم میاد،حلبی سازهابرای عید نوعی جا سبزی چند طبقه می ساختند،ده پانزده روز به عیدمانده، هرخانه ای یکی ازاین جاسبزهای چند طبقه رامی خریدند،به آن (جاقسیلی)می گفتند؛حدود یک هفته قبل عیدیاکمی بیشتر، انواع دانه هارادرخانه های این جاقسیلی میکاشتند ،بگونه ای که برای شب عید حدودچندسانتی متری رشد می کردند (گندم ،جو،عدس،نخود،لوبیا،ماش)از جمله دانه هایی بودند که درجاسبزه های کوچک این جاقسیلی کاشته می شدندو به شیوه ی زیبایی درکنارسفره سین قرارمیگرفت؛
پختن تخم مرغ های محلی که با شوق وذوقی وصف ناشدنی رنگ آمیزی آنهاانجام می شدوزینت بخش سفره هفت سین بودازدیگرفرهنگ های نوروزی محسوب می شد؛؛کناری دیگرکتاب مقدس، نان برنجی وکاک ودیگرشیرینی هاوکلوچه های محلی وانواع میوه ها، تبسم ورونق سفره رادوچندان میکردند—
جملگی منتظر میشدیم تا آن موسیقی معروف و پر سر و صدا از رادیو پخش شودو باشلیک توپ لحظه ی تحویل سال اعلام نماید ؛
بزرگترها زیرِ لب دعا زمزمه میکردند و اول اخریار می گفتند، بچه ها کج و معوج و خواب آلود،لباس های نوراکه معمولا فراخ ترازقواره ی خودشان دوخته ویاخریداری شده بود، تادر طول سال که رشد میکنند به قواره آنها دربیایدپوشبده بودند–
بعد یکهو آن بوق و سرنا که ازرادیو پخش میشد، انرژی مضاعفی به جمع میداد که انگار قوم مغول حمله کرده بودتد !
میریختیم سر میوه و شیرینی و آجیل و بوس‌.
دست بوسی یکدیگر که میگویم از واجبات بساط بود.
اصلا رسم بود دست بوسی کنی عیدی بگیری‌.
بعد بزرگِ خانواده از لای دفترکلام از آن پول های شسته رُفته و صاف و صوف عیدی میداد.
بعضی اوقات عیدی پول های سکه ای تازه بود—
میبردیم میگذاشتیم لای وسایل های بسی ارزشمندمان یا می انداختیم داخل قلک، گه گداری هم اگر یادمان میماند تاریخ میزدیم روی پول.
بعد میرفتیم لباس هایمان را درمی آوردیم می چپیدیم زیرِ موج یاپتویابقچه.
اتو نبود،شلواررازیزتشک قرارمیدادیم تااتوی آن نشکند—
صبحِ علی الطلوع بیدار میشدیم که برویم عید دیدنی.
بچه ها هم که عاشق عیدی گرفتن بودند؛
اصلا دست بوسی میکردیم که عیدی بگیریم!
روزی پنجاه شصت تا خانه را میگشتیم.
آن ها که بودند حمله میکردیم.
اگر نبودند،می گفتیم ،حتما رفتن کل داودیامیراحمد،بعدا آنحاهمدیگررامی بینیم—.
می آمدیم خانه– .
میرفتیم خانه ی فامیل دیگر؛ یک فامیل دیگر مان راآنجا میدیدیم پا میشدیم با آنها می آمدیم خانه خودمان.
شادمانی و شعفی بود داشتیم که نگو !
پس ازدیدوبازدیدها، اسباب و اساسی برای چندروزآماده می نمودیم وبااتوبوس های کوچکی که به آن (ماشین شاری)میگفتند،راهی کل داودمیشدیم ؛روان شادان (کلای عباس و مشی خوامرای وچندتن دیگر)ازرانندگان سرشناس آن ماشین شاری ها بودند ؛چندشب درکل داوداتراق می نمودیم؛شبانه روز،سازدهل بودوچوپی ؛ بعضی روزها به میر احمد میرفتیم،ولی شب هارادرکل داود می خوابیدیم–؛
کل داودشادی افزای که اکنون به قبرستان تبدیل شده است !!!!!،آن زمان ها محل شادمانی وسازودهل و هل پر که بود—
اما حالا ، هیچ ماشینی بوق نمی زند که مسافرین کل داودومیراحمدراسوارکند، ..
شادمانی ها ودیدوبازدید های واقعی به ته کشیده وبه نو عید تبدیل شده است–
عید هم که اصلا نصفه شب نباید باشد ..
پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها وبزرگ ترهای خاتواده هم مینشینند
قاب عکس های درگذشتگان را
تمیز میکنند …!!!!
آهای !
مهربان همیشگی کجایی؟!!!!
آهای آدمهای مهربان کجایید؟!!!
آمدیم خانه نبودید !!!!@@—
آری آمدیم خانه نبودید!!!!!!
خداحافظ تاسالی دیگر…
شاید باشیم،شاید هم نباشیم!!!!
پایاوپویاباشید ،سالی سبزو بی دغدغه برایتان آرزومندم–
چهارم فروردین یکهزاروسیصدونودوهشت خورشیدی:
س–م–حسینی

?????????

Likes(1)Dislikes(0)