yarikurd

باتمام بی معنیاها، میتوانیم بە معنای زندگی خود آگاهانە آری بگویم، با وجود همە تردیدها، بدیها و نیستی ها میتوانیم بە واقعیت بە طور کلی آری بگویم.

ولی نمیشود از یک سو دغەدغە سیاست کرد و از سوی دیگر برای کسب یک آفرین گفتن همە شعور معنویت و اخلاقی و ملی خود را فدا کرد و کبک وار سر خود را زیر برف کرد. شاید بشود سر خود شیرە مالید ، ولی دیر یا زود چهرە ی واقعی عوام فریبانە و روباە صفتتان نمیتواند تا ابد خود را در لوای پرچم  آلاحضرت پنهان کرد. ای کاش از اول حساب آفرین گفتن را در دستتان بود. حال خالی از لطف نیست کە بە این پند کردی خودمانی کمی بیآندیشیم و شاید برای بازی آیندە کمکی باشد تا در دام روباەها گرفتار نشویم.

روباەهی پیر با ٤ تولەی تازە بدنیا آمدەاش زندگی می کرد. روباە پیر و فرتوت و زمان بازنشستگییش هم رسیدە بود و نباید دیگر بچە میآورد چون نە دیگر قادر بە سیر کردن شکم خود بود و نە قادر بە سیر کردن شکم تولەهایش. پیش خود تدبیری اندیشید و براە افتاد. نزد گرگ پیری در همسایگییش رفت کە او نیز تازە ٤ تولە آوردە بود. رفت و گفت: عمو گرگە، ما بە ناحق و بی دلیل دشمن همدیگر بودیم. بیا حالا کە پیر و از کار افتادەایم دست از دشمنی بر داشتە و با هم دوستی کنیم. من از دشمنی شما چیزی عایدم نمیشود  و شما نیز همینطور. من بە شما نیاز دارم و شما نیز بە من. هر کدام مشتی نانخور داریم و دست تنها. چارە کار در دوستی و شراکت ماست. هر کدام چهار تا تولە داریم و شکار کردن برایمان سخت شدە است. هر گاە من بە شکار رفتم شما از تولەهایمان نگهداری کن و هر گاە تو بە شکار رفتی من نگهبان تولەهایمان خواهم بود.گرگ پیر کە دغەدغە شکار و معضل تنها گذاشتن تولەهایش را مدتها با خود داشت ، راە حل روباە را پسندید. با قبول پیشنهاد روباە از این ببعد تولەهایش در هنگامیکە خود بە شکار می رفت، نهگداری میشدند و این برای او ایدال بود. گرگ پذیرفت و شراکت گرگ و روباە در زندگی مشترک آغاز شد. روز اول روباە بە شکار رفت و تمام روز گشت و گشت و طبق معمول طعمەای نیافت زیرا بعلت کهولت از پس هیچ شکاری بر نمیآمد و دست خالی بە خانە باز گشت. در غیاب روباە گرگ از تولەهایش بخوبی مواظبت کردە و همە سالم و صحیح کنار تولە گرگها بازی می کردند. فرادی آن روز گرگ بە شکار رفت و روباە بە نگهداری پر داخت. تا نزدیکهای ظهر مقاومت کرد، گرسنگی فشار آوردە بود و خوردن تولە گرگها بە شدت وسوسەاش میکرد. درنگ جایز نبود ، گرسنگی بیشتر از روزهای دیگر بی تابش کردە بود. پیش از آنکە با گرگ دوستی کند روزهای متوالی از یافتن شکار نا توان بود و حتی دریغ از پوست پوسیدە بود و انبان پارەای کە بتواند آن را سق بزند. ماەها بود کە دیگر از گوشت و شکار لذیز گوشتی خبری نبود. بسرعت دخل دوتا از تولە گرگها را آورد و با آرامش کامل بە سنگی کە تولەهایش در کنارش آرام گرفتە بودند بە استراحت پرداخت و بچەهایش را شیر مفصلی داد. نزدیکی های عصر دخل دوتای دیگر را هم آورد و تا توانست خورد و بلعید وبقیە را برای فردایش در جایی قایم کرد. شب گرگ پیر لنگ لنگان و بی شکار بە خانە بر گشت. از زندگیش سیر شدە بود. با خود مینالید و میگفت: این وضع را داشتی چرا بچە آوردی و خود را سر زنش میکرد کە روباە را با چشم گریان دید و نگران گفت چە شدە است؟ روباە! چرا گریە میکنی؟ روباە گفت: ٤تا از تولەهایمان گم شدەاند و من از ناراحتی دارم سکتە میکنم. گرگ کە از خود و زندگی و هر چە داشت بی زار شدە بود گفت کە بدرک کە گم شدەاند خودت را ناراحت نکن، بهتر حالا سیر کردن شکم ٤ تا آسانتر از ٨تا تولە است. حالا بگو ببینم تولەهای من گم شدن یا مال تو؟ روباە گفت: من و تو نداردعمو، همە یکی هستند. گرگ گفت: خوب درستە یکی هستند اما از کدام بودند؟ روباە گفت: آە از دست تو عمو گرگە کە این تفاوتها را ایجاد می کنی، این من و تو ساختە و پرداختە مغزدشمنی قدیم شماست. ما کە یکی شدیم و خانە و زندگیمان شراکتی شدە همە یکی هستند، اما فکر کنم چهارتا از کلە پهن ها بودند.

امیدوارم کە در هر دوستی مواظب خود و نسل آیندەمان باشیم زود طعمەی روباەها نشویم .

کاکی رستم الماسی.

 

Likes(0)Dislikes(0)